close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه : پیرمرد عاشق - هرگز زود قضاوت نکن
free downlod

?
سلام کاربر ميهمان به سايت سایت سرگرمی نوشابه خوش آمديد لطفا براي استفاده از تمامي امکانات دانلود فايل , شرکت در انجمن و گفتگو با ساير اعضا در سايت ثبت نام کنيد
شنبه 24 آذر 1397
درباره وبلاگ
ورود
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
خبرنامه
اسکريپت
مطالب محبوب

نويسنده : اسماعیل معصومی | بازديد : 116 | نظرات () | تاريخ ارسال پنجشنبه 30 آذر 1391

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!


امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0



ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی




عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
مطالب تصادفي
آمار کاربران

آمار بازديد:
بازديد امروز: 5
بازديد ديروز: 52
هفته گذشته: 101
ماه گذشته: 162
سال گذشته: 2,157
بازديد کلي: 22,667

مطالب و اعضا:
تعداد مطالب: 137
تعداد نويسندگان: 83
تعداد کاربران کل: 3

افراد آنلاين:
هم اکنون تعداد: 1 نفر ميهمان آنلاين داريم
نظر سنجي
اصلا از سایت من خوشت میاد؟






شما طرفدار كدام خواننده هستید؟







جدول پخش فوتبال از تلویزیون
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به سایت سرگرمی نوشابه مي باشد.

Powered By Rozblog.Com | مترجم قالب CRYSTAL | http://samadl.com/index.php | طراح: Music-Day

مترجم قالب

کريتسال مرجع قالب رزبلاگ

سایت سرگرمی نوشابه